واقعه گوگ تپه
آی سلطان

(((هر کس واقعه غم انگیز نبرد گوگ تپه را بخواند و اگر قلبی در درون قفسه سینه اش می تپد، از شدت غم و ناراحتی، پاره پاره خواهد شد و قطرات اشک از دیدگانش بر صفحه گونه هایش جاری خواهد شد.واقعه جانگداز گوگ تپه، یک تراژدی غمبار و اندوهناک ترین واقعه ترکمن صحراست! دلاوری ها و پیکارهای آی سلطان نیز گوشه ای از واقعه گوگ تپه را تشکیل می دهد)))
در سال 1873قشون روس به سرزمین ترکمن صحرا حمله ور شد و در ابتدا شهر خیوه را تصرف نمودند.در آن زمان فرمانده لشکر روس ها، «لوماکین»(Lomakin)نام داشت. آن ها از خیوه قصد عزیمت به گوگ تپه را داشتند. لوماکین در برابر سپاهیانش ظاهر شد و گفت: دشمنی که ما با آنها قصد جنگ داریم، اگر چه سازمان یافته نیستند وفقط تسلیحات ضعیف و ابتدایی ، اما آن ها، با شجاعت،انرژی و ایمانشان و با داشتن اسبهای تندرو وخستگی ناپذیر ، میتوانند ناگهان از همه جا ظاهر شده و ما را غافلگیر کنند. مبادا با آن ها تن به تن ظاهر شوید. زیرا جنگجویان ماهر و خطرناکی هستند.
ترکمن ها در مقابل لوماکین و افرادش جانانه ایستادگی کرده و آن ها را وادار به عقب نشینی کردند. در نوامبر 1881 ژنرال اسکوبلوف با ارتشی معادل 11000 نفر به سوی گوگ تپه حمله ور می شود. در آن زمان در ترکمن صحرا دلاورانی مانند قاراباطر، دقماسردار،مرگن،آی سلطان و ... می زیستند و رهبری ترکمن ها را شخصی به نام بردی محمدخان برعهده داشت.
گوگ تپه دارای قلعه بزرگ و مستحکمی بود که ارتفاع دیوارهای آن به 6 متر و ضخامت آن به 60 تا 90 سانتیمتر می رسیده است. ترکمن ها برای مقابله با سربازان روس که بیشتر آنها را سربازان اجیر شده قزاق تشکیل داده بودند، خندق هایی به عمق 12-10متر دور قلعه حفاری کرده بودند.
بیشتر ترکمن های گوگ تپه از تیره «تکه» بودند. طولی نمی کشد که قشون روس ها وارد گوگ تپه می شود.ترکمن های تکه، به فرماندهی دقما سردار، مقاومت جانانه ای از خود بروز دادند.
خبر نگاری به نام «گولوس»، صحنه اولین برخورد بین دو طرف را اینطور توصیف می کند: انبوه مردم تکه ملبس به خلعت های رنگارنگ بودند. بسیاری از آن ها عمامه سفید یا کلاههای پوستی بزرگ و شمشیر های کج بدست و تفنگهای دولول بر دوش داشتند و با فریادهای الله اکبر، خود را به روی قزاقها می انداختند. سواران مجرد ( ییگیت ها ) پیشاپیش همه همچون سواران سیرک، برق آسا در مقابل ستونها ظاهر شده و آن گاه پیش از آن که هدف قرار گیرند، با حرکتی ماهرانه دور می شدند وبه زودی به قزاقها می رسیدند وجنگ تن به تن آغاز می شد.
در جنگ تن به تن، همیشه پیروز میدان، ترکمن ها بودند و حتی یک نفر از روس ها و سربازان قزاق، از دست آن ها جان سالم به در نمی برد. اگر فرمانده روس ها فرمان شلیک چند گلوله توپ به میان مهاجمان صادر نمیکرد، تمام سربازان قزاق قطعه قطعه شده بودند. پس از چندین روز نبرد و مقاومت سرسختانه ترکمن ها، روس ها نتوانستند وارد قلعه شوند. این بود که به فکر حفر کردن تونل افتادند.
روس ها تونلی طویل حفر کرده و به امتداد قلعه رسیدند و در کنار دیوار قلعه حدود دو هزارکیلو دینامیت کار گذاشتند. طولی نکشید که انفجار مهیبی رخ داد. قسمت بزرگی از دیوار قلعه کاملا ویران شد. در این انفجار ده ها ترکمن جان خود را از دست دادند و پس از آن سربازان روس وارد قلعه شدند و ترکمنان را که اکثریت آن ها زن و کودک بودند، به توپ بستند.
برخی زنان و کودکان در مسجد پناه گرفته بودند. زنان، کودکان شیر خواره خود را به روس ها نشان می دادند وفریاد می زدند: همه مارا بکشید لااقل به این موجودات کوچک رحم کنید.اما روس های از خدا بی خبر به فریاد آن ها اهمیت نداده و بی رحمانه شلیک می کردند.حدود هشتصد نفر زن و کودک نیز محل شکاف قلعه قصد فرار داشتند که به دستور اسکوبلوف، در نهایت بی رحمی قتل عام شدند.
در آن زمان در در گوگ تپه زنی به نام آی سلطان وجود داشت که بسیار شجاع و بی پروا بود. در حالی که کودکش را به پشتش بسته بود، شجاعانه به رزمنده های ترکمن یاری می رساند و حتی با سربازان روس درگیر می شد و کوچکترین ترسی از آنان نداشت. شوهرش که مرگن نام داشت، یکی دیگر از دلاوران گوگ تپه بود. آنها دو تفنگ سرپر داشتند. وقتی مرگن با یکی شلیک می کرد، آی سلطان تفنگ دیگری را برای او پُر کرده و آماده شلیک می ساخت.
مرگن در حال شلیک به سوی دشمن بود. در همین لحظه ناله کودک به هوا خاست. قطرات اشک بر گونه های آی سلطان سرازیر شد و خطاب به کودکش گفت: صالح جان! فرزندم!گریه نکن ! اکنون هنگامه پیکار است. گریه،سودی ندارد. نگاه کن پدرت را و مردانگی را از او یادبگیر. و سپس مشغول پر کردن تفنگ شد تا به مرگن برساند.
ناگهان یکی از افسران روس متوجه مرگن شد. به آرامی از پشت سر به او نزدیک شده و اسلحه خود را به سمت مرگن نشانه گرفت و آتش گشود. گلوله از پشت مرگن وارد شده و از سینه او خارج شد. مرگن ناله ای کرد و بر زمین افتاد.
آی سلطان سری جنباند و متوجه مرگن و افسر روس شد.نفس در سینه اش بند آمد. کودکش به شدت می نالید. تفنگ را در دستانش محکم کرد.برخاست و به سرعت تمام شلیک کرد. گلوله بر سینه افسر روس نشست و او را نقش زمین کرد.
آی سلطان بی درنگ به سوی مرگن شتافت. سر او را بر روی زانوی خود نشاند. خونی سرخ رنگ و غلیظ از سینه مرگن می چکید.طولی نکشید که آرامش مرگ، او را فرا گرفت و متعاقب آن فریاد آی سلطان، سینه آسمان را شکافت. لحظه جانگدازی بود.قطرات اشک، سیل آسا از چشمان آی سلطان خارج شده و بر روی گونه هایش جاری می شد.
لحظاتی بعد اشکهایش را پاک کرد و خطاب به همسر قهرمانش گفت: ای مرد من! ای سلطان من! شهادتت مبارک. و بعد خطاب به کودکش گفت: فرزندم! صالحم! ما باید زنده بمانیم تا روزی انتقام پدرت و دیگر دلاورمردان غیور ترکمن را از روس ها بگیریم. سپس فرزندش را محکم به پشتش بست. تفنگش را آماده شلیک کرد و تفنگ مرگن را نیز بر دوش خود انداخت.پیشانی مرگن را بوسید و با ندای الله اکبر برخاست و به سوی مسجد گوگ تپه راهی شد.
آی سلطان بخاطر فقدان مرگن بسیار اندوهگین بود اما از طرفی هم خوشحال بود که شوهرش به درجه والای شهادت رسیده است. وارد مسجد شد.در آنجا زنان و کودکان ناله کنان و دعاگویان نشسته بودند. آی سلطان خطاب به زنان فریاد زد: برای چه نشسته اید؟! اکنون لحظه نبرد و پیکار است! نبرد مسلمان با کافر است. برخیزید. شوهران و برادرانتان همه به خون آغشته شدند.

بیشتر زنان به تحریک آی سلطان از مسجد بیرون آمدند.بعدها آن ها در بالای پشت بام ها مستقر شده و بر روی سربازان روس، آب جوش می ریختند و یا به سوی آن ها سنگ پرتاب می کردند.آی سلطان نیز با شجاعت تمام در حالی که کودکش نیز همچنان بر پشتش بسته شده بود، در کنار مردان، به دفاع از گوگ تپه پرداخت.
سرانجام، جنگ پس از بیست روز در 9 سپتامبر 1879 به پایان رسید.بیشتر ترکمن ها به شهادت رسیده بودند که اکثریت آن ها را زنان و کودکان تشکیل می دادند. تمام سطح گوگ تپه را اجساد مردگان فرا گرفته بود گوگ تپه که تپه سبز بود، اینک به تپه سرخ بدل گشته بود. خورشید غروب کرد. غروب غمباری بود.. نیروی های روس و بازماندگان ترکمن ها‘ اجساد سربازان خود را از روی زمین جمع آوری می کردند.
سکوت اندوه باری سراسرگوگ تپه را فرا گرفته بود. هر از چندگاهی ناله کودکی مادر مرده یا فریاد جگرسوز مادری که کودکش را از دست داده بود، سکوت گوگ تپه را در هم می شکست. تنها چیزی که در آن لحظه، به دل های داغدیده آرامش داد، نوای دل انگیز اذان مغرب بود.
(((حدود پنجاه سال بعد جنگ سختی بین روسیه و آلمان رخ داد. بندر لنینگراد تقریبا به ویرانه ای تبدیل شده بود. در بیمارستان ها جایی برای زخمی ها نمانده بود. پزشک جوانی مشغول معاینه بیماران بود. در همین لحظه اعلام شد که دکتر صالح به اتاق عمل برود. پزشک جوان سریعا به سوی اتاق عمل شتافت. یک افسر روس شدیدا زخمی شده و نیاز به عمل فوری داشت. دکتر صالح یاد سخن مادرش آی سلطان افتاد که گفته بود به هیچ روسی رحم نکند. لحظه ای درنگ کرد و سپس لبخندی زد و زیر لب خطاب به مادرش گفت:
إنه جان! قُوی مِردلیگ بیزدِن و ناماردلیق، دوشماندان یَأدیگأر قالسین
مادرم! بگذار مردانگی، از ما و نامردی، از دشمن، به یادگار بماند.)))
(حمد و سوره نثار تمام شهدای گوگ تپه)
نگارش و تألیف: اسفندیار قرنجیک
لبیک، اللهم لبیک *** لبیک یا رسول الله *** لبیک یا اصحاب رسول الله *** لبیک یا اولیاء الله